شعر جدید
شب را ایستاده ام
ومسافران پتو دارند خوابهای گرمی به خانه می برند
چیزی درست یادم نمی آید
مگر راهی تکراری ومتروکه
ویک قطارمورچه
که هی تابستان از شانه هایشان پایین می افتد
احتمالن نقشه خواب لورفته
ورنه می خواستم
این گلوله بخت برگشته را
با این همه واهمه رفتن
به جنوب جنایت بکشانم
بعد به عمق همیشه سوراخ جورابهایم لنگربیاندازم
ازاتفاقهای تازه ماهیهای درشت بگیرم
حالا توهم این همه سخت نگیر
قیافه مجهول ومبهم من
زندگی جای همین جورحماقتهاست
که هی درنزده سربزند
درس و عشق وکار و
چه می دانم عینک کودنی
که معتقداست دماغ من جای خوبی برای سرسره بازی است
البته این هم دیگراهمیتی ندارد
یعنی بزرگی از اتفاقهاافتاده
دیشب هم تلویزیون لابلای یک پیام بازرگانی
که هنوزبین بوران برفک ها دفن نشده بود اعلام کرد
افلاطون با هواپیمای اختصاصی اش
در مدینه ای فاضله سقوط کرد
حالا هم ازته مانده شب تنها دوستاره مانده
که دارند به دوری هم عادت می کنند
باید زودتربخوابم
حس می کنم خواب عمیقی به این پتوی پهن بدهکارم
قول می دهم شانه های غروب که راه افتادند
دستوربدهم
شماهم اندکی بخندید