تبليغاتX
رستاخیز کلمات

رستاخیز کلمات

شعر جدید

شب را ایستاده ام

ومسافران پتو دارند خوابهای گرمی به خانه می برند

چیزی درست یادم نمی آید

مگر راهی تکراری ومتروکه

ویک قطارمورچه

که هی تابستان از شانه هایشان پایین می افتد

احتمالن نقشه خواب لورفته

ورنه می خواستم

این گلوله بخت برگشته را

 با این همه واهمه رفتن

 به جنوب جنایت بکشانم

 بعد به عمق همیشه سوراخ جورابهایم لنگربیاندازم

ازاتفاقهای تازه ماهیهای درشت بگیرم

 

حالا توهم این همه سخت نگیر

 قیافه مجهول ومبهم من

 زندگی جای همین جورحماقتهاست

که هی درنزده     سربزند

درس و عشق  وکار و

چه می دانم عینک کودنی

 که معتقداست دماغ من جای خوبی برای سرسره بازی است

البته این هم دیگراهمیتی ندارد

یعنی بزرگی از اتفاقهاافتاده

دیشب هم تلویزیون لابلای یک پیام بازرگانی

 که هنوزبین بوران برفک ها دفن نشده بود اعلام کرد

افلاطون با هواپیمای اختصاصی اش

 در مدینه ای فاضله سقوط کرد

حالا هم ازته مانده شب تنها دوستاره مانده

 که دارند به دوری هم عادت می کنند

باید زودتربخوابم

 حس می کنم خواب عمیقی به این پتوی پهن بدهکارم

قول می دهم شانه های غروب که راه افتادند

دستوربدهم

 شماهم اندکی بخندید

 

+ نوشته شده در  سی ام تیر 1388ساعت 3:53  توسط سعید سروش  | 

خبرجدید

جدیدترین خبر این که پروژه عظیم چاپ نشریه تخصصی قاصدک پس از ۹ماه بالاخره به ثمر رسید دوستانی که تمایل به تهیه دارند می توانند با اقای امیدی وکلانتر هماهنگی بکنند
+ نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:12  توسط سعید سروش  | 

خبر

دوخبر تقریبا سوخته

۱-همایش شعر خوزستان در بهمن سال گذشته برگزار شدودر بخش ازاد افرادزیر موفق شدند مقامهای اول تا سوم را کسب کنندکه به این عزیزان تبریگ می گوییم

مقام اول سعید محمدحسنی

مقام دوم سعیدسروش راد واقای موسوی

مقام سوم مهدی متین راد علی فتحی مقدم

+ نوشته شده در  پنجم اردیبهشت 1388ساعت 21:14  توسط سعید سروش  | 

هویت چهل تکه

باران حرف تازه ای ندارد

و هنوز ادامه ی عادت ماهیانه ی آسمان است

این دو روزنامه هم

تنها عریانی شیشه ها را تمیز کردند

بعد هم که لابد

گنجشک لالا مهتاب لا . . . . . .

- این رادیوی لعنتی رو ببند

من کمر به قتل خودم و خیلی های بهتر از من             

کجا هستند ؟

شیخ ما با کرامات کلینتون

چقدر منشی اش را دوست دارد !

سپیدی لباسش را ارواح حیاط شسته اند

و چیزی از شهود کلافه شده

پی نوشت این قصه ی نسبتاً سورئال است

(راقم این سطور از البته ی ماجرا گریخته)

به علاوه

شاعری کمی جنون گاوی می خواهد

و یک مداد قرمز        در حاشیه ی فقر

می خواهم خط لبهای تو را بکشم

مبادا پایت آن طرف شلیک شود

این یک دستور نظامی است به اساطیر

- سیزیف !

سیزیف این سنگها را کجا می بری ؟

فلسطین اینجا افتاده

جنگ جنگ تا           جلگه های نگاه تو

در بسامد بوسه

تا وخامت خاطرات کشته و زخمی

و اینها حاصل یک تصادف خونین

با چشمهای چنگیزی تو بود

باران هنوز دارد می بارد

و ارابه های عربی از خلیج تا خزر

به حماقتی وطنی می روند

برودت بودن

به سینه های صفر سرازیر شده

و حجم عظیمی از بغض مین گذاری شده

به رد پای اسم تو دل بسته اند

سکانس سوخته

 

در هنوزه ی باران

از کدام بهمن بوی نیامدنت گر گرفته بود

که شش دانگ گریه را به نام کوچک ایران نوشته ای

اصلاً

نه باران آمد

نه مردی در باران

فقط اسبی وحشی

شاخه های شب را آشفته کرد

                                                                     و بعد . . . .

 

+ نوشته شده در  سوم اسفند 1387ساعت 19:48  توسط سعید سروش  | 

به بهانه ی تمام عاشقانه ها ....

از چوبلباسی اتاق گرفته

تا زانوی شلوارم

که مادرزاد طفره می رود

 حتی همین خیابان خسته

که به هیچ خانه ای نمی رسد

و به اتوبان ریخته

همه می دانند

آویزان خودم بوده ام

                      به سادگی

وقتی هم آسمان کمرش شکست

من بودم و من

که در ازدحام ابهام و احتمال

دست هایم را به روسری تو می سپردم

که تطمئن القلوب من بود

 

آن روز ها اهواز شرجی شیرین تری داشت

و نادری سهم پاهای من

چقدر تو را دویدم

نشد که چهارشنبه سوری آخر سال شویم

دستی دستی پرت شدیم توی خوابی که معلوم نبود

کدام یوسف

این همه گاوبندی را بدون شرط می بازد

 

گذشته ها گزینه من نیست

گذشته ها پشت صحنه من است

و این فیلم از هر جا کات شود

 این منم که تکه تکه  شوم

و تو مثل کسی که ایستادنش را جشن گرفته

 چشمهایت را چراغانی کرده ای

 

حالا مدت هاست پرنده های جنوب

دیگر جنازه کارون را به خلیج نمی برند

و من به احترام قدم های نیامده ات

 پابرهنه بر پل سفید می نویسم

                      اهواز پایتخت آرزوهای بر باد رفته بود         ومن       

            نمی دانستم

+ نوشته شده در  هفدهم شهریور 1387ساعت 17:40  توسط سعید سروش  | 

وشعر

ریشه های این گلیم کهنه

از گیسهای گلابتون آب می خورد

پایمان هم امضا کرده

این چند قدم افلیج

قسمتی از نسخه جادو باشد

که" دیو چوبیرون رود فرشته اژدها می شود "

 

چه می دانستیم

لابد لیلای قصه ما دختری فراری بود

که در چشمهای شهلایی حادثه

خشخاش می کاشت

تو بگو اژدها در نمی زند

حتی بگو پیراهن ماه لکه دار است

اصلا هر کسی هر چه می خواهد بگوید

پرده گوش پدر از پیراهن زلیخا پاره تر

من فقط دستهایم را می نویسم

با همین تاریخ یخ زده

وچند سال نوری عقب ترم اگر

روی سوم سکه رو نشود

 

این رودخانه دست انداز فراوان دارد

امادریک روز بارانی

که نخهای آسمان پاره نمی شوند

خورشید بی اجازه به متن لشکر کشی می کند

فقط بگو

چه جوری حوصله ام را سر ببرم

+ نوشته شده در  بیست و نهم بهمن 1385ساعت 19:16  توسط سعید سروش  | 

دخترک

سلام دوستان

  به نظرم یک دوران جدید برایم رقم خورده کارهای زیر حاصل این دوره است

 

دخترک

دخترک کلی حرفهای کهنه از کیف بیرون ریخت

بجایش آ یینه گذاشت

وعکسی که قرار بود بگیرد   ( از خودش )

حالا خیابان مثل همیشه راه خودش را می رود

فقط این بار کسی با کفشهایش

                                            رو راست

 می خواست بگوید :

من دو حرف ساده نیست

اما....

 اژیر نفس بریده می دوید

- هی شما خواهر ...

- اجازه آقا...

 اجازه آقا الناز کاری نکرده

 او فقط یک رژلب می خواهد

  که بوسه های رنگ پریده اش را نقاشی کند

ویک گوشی

تا از باجه های تلفن متلک نشنود

 تازه این موهای بیرون ریخته

 گلمژده هایی هستند از

"فردا که بهار اید..

فردا که بهارآید روسری جای خودش نمی ماند 

الناز فقط در اوج خدارفته

با همین نرده بانی که به پایش دوخته شد

اصلا بی سیم بزن به همان روزهایی که نمازمان قضا نمی شد

ببین کجای این حرفها از روسری بیرون می زند

- پسر این حرفها به شما...

- بله این حرفها به ما نیامده

اما..

اما زبان ما از دهان شما بر آمده

 که بوی شیرترشیده چند ساله می دهد

ما عقب ماندگان مادر زاد

 از پدر هم فحش می خوریم ..

-گم شوپدر س..

- نه آ قا صلوات هم بفرستی

فقط کفشهای ما کتانی تر می شوند

 وپاچه شلوارمان کوتاهتر

نگاه کن آقا  ، نگاه کن

الناز فقط کمی از خودش را می خواهد

می فهمی کمی..

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  هشتم دی 1385ساعت 1:24  توسط سعید سروش  |